تو زندگی یه وقتایی هست که با تمام وجودت به مسيله ای باور داری بدون اینکه بتونی برایش دلیل و منطقی بیاری. گاهی از کاری که می کنی انقدر خوشت میاد که متوجه گذشت زمان نمی شوی و ساعت ها به آن کار ادامه می دهی. گاهی متوجه می شی که در زندگی هدفی داری و این هدف با تمام وجود تو را به حرکت در می آوره. گاهی خبری می شنوی که بعد از ساعت ها بی خوابی انگار تازه از خواب شیرینی بیدار شدی. و گاهی اوقات هم کسی را می بینی که تک تک ذرات وجودت جذب او می شود. با کسی آشنا می شوی که هر بار چشمانش را باز می کند خودت را در آن می بینی. کسی که در هر لحظه ای که بیداری جلوه اش در چشمانت و فکرش در ذهنت هست. می دانی که این فرد مثل افراد دیگر نیست و حس می کنی که با او وجودت کامل می شود. مسایل و مشکلات زندگی کمرنگ می شوند و کم کم فقط درد عشق را حس می کنی. عشق به وجود اورنده زیبا ترین دستاورد های بشریت و زشت ترین اعمال اوست. و در نهایت عشق متخص آدمیان نیست. عشق آن خمیر مایه ای است که تک تک ذرات جهان را در کنار هم قرار می دهد و باعث طلوع و غروب خورشید می شود. بی عشق زندگی بی معنی است و با عشق زندگی دردناک…
فریاد…
سرم درد می کرد. بدجور درد می کرد. روز ها نمی توانستم بیش از چند ساعت بیدار بمانم. تاب دیدن نور را نداشتم و می خواستم در تاریکی اطراف محو شوم. ولی اتفاق بزرگی داشت می افتاد…
از ماه ها قبل قرار بود اون را ببینم…
روز ها چند ساعتی را که بیدار بودم صرف این می کردم که فکر کنم چه بهش بگویم. نمی دانستم چه چیزی ارزش گفتن را داشت… از خاطرات پدر بزرگم تا داستان زندگی خودم.
شب قبل رفتن لباسم را آماده کردم و شالی را به عنوان هدیه برایش بردم. در فرودگاه سرم همچنان درد می کرد. دیگه به درد عادت کرده بودم. جزیی از وجودم شده بود…
وقتی از ایستگاه مترو پیاده شدم بارون میومد. آسمان خاکستری و زمین خیس… هیچ کس در خیابان ها نبود… فقط من و دردم…
چند ساعتی طول کشید که ببینمش. سر جایم مضطرب نشسته بودم. مضطرب از نگاه ها…
دیگه درد نداشتم. فقط ترس. ترسی وحشتناک…
هنگام ورودش باور نمی کردم فاصله ها شکسته. یا اون خودش نبود و یا من خودم نبودم. و یا این دنیا توهمی بیش نبود…
وقتی دیدمش دستم را گرفت و به سوی نور برد. مرا از تاریکی اطرافم نجات داد. دیگه سر درد نداشتم. هدف زندگی ام مشخص شده بود. زنده بودم برای اون…
می دانستم که باید برگردم ولی نمی دانستم که باید چه کار کنم…
آهسته فریاد می کشیدم…
توهم…
هنوز زنگ صدای بلند آهنگ در گوشم است. خیلی وقت بود که از خود درونی ام جدا شده بودم و درگیر مسایل روزمره بودم. ولی… فقط یک لحظه کافیست. لحظه ای که تکانت بدهد و تمام زندگی ات را در مقابل چشمانت قرار دهد. امشب دستم را گرفت و تمام زندگی ام را مقابل چشمانم قرار داد. این شد که امشب بعد از مدت ها قلم به نوشتن گرفتم.
لحظه ی تلخی بود چون می دانستی که تکرار نمی شود. لحظه ای بود که همیشه آرزویش را می کردی ولی خیلی دیر اتفاق افتاد. هیچ وقت فکر نمی کردم که با کسی مثل او باشم. توصیف زیباییش غیر ممکن است چون که حتی تصور زیبایی اش سخت است. همیشه می دیدمش ولی هیچ وقت همدیگر را نشناختیم. تا امشب. شب آخر سال. گفت که بعضی وقت ها می دانی که باید بروی و چاره ای جز رفتن نیست. بعد دستم را گرفت و با هم رقصیدیم. از من خواست که خوش بگذرانم. بوسه ای در هوا فرستاد و رفت. مثل مادری مهربان بال و پرم را گرفت و یادم انداخت که منم ارزش دارم. به من یاد داد که مهربانی ارزش دارد.
ولی همزمان احساس حقارت کردم. همه از او خوششان می امد. ولی من نمی توانستم مثل آنها باشم. نمی توانستم مثل آنها برقصم و توجه جلب کنم. آزارم می داد که ببینم بدون هیچ احساسی بقیه به او نزدیک می شدند. می دانستم که او به زودی می رفت و با او بودن غیر عملی بود. ولی مرا یاد زندگی ام انداخت. یاد این انداخت که هدفی دارم ولی قدرت رویارویی با آن را نه. در این مدت هدفی برای خودم تعیین کردم. هدفی که همیشه می دانستم چه بود ولی هرگز جرات پذیرفتن آن را نداشتم. ولی الان که پذیرفتم نمی دانم که چطور به ان برسم. فعلا فقط در رویا هایم سیر می کنم.
داستان دوم

شکست…
کسی حالم رو نپرسید. اون موقع بود که فهمیدم گند زدم. فهمیدم که کسی را در زندگی ام ندارم. در راهروی خوابگاه با عصا راه می رفتم که یک دفعه تمام توانم را از دست دادم و افتادم. تشنه بودم ولی کسی آنجا نبود. روی پله نشستم و گریه کردم. این شروع تنفرم از دیگران بود٬ از دیگرانی که مرا نمی دیدند. هیچ حس همدردی ای نسبت به بقیه نداشتم. برایم مهم نبود که رفتارم چه تاثیری رویشان می گذارد و چه فکری راجع به من می کنند. افراد با اشیا برایم یکی بودند و انسان بودنشان برایم اهمیتی نداشت. نزدیک ترین حس مستی بدون مست کردن بود. این دید را نسبت به بقیه داشتم تا اینکه فرنکنستاین را خواندم. متوجه شدم که با چاقو سر بریدن نتیجه اش نابودی است. تصمیم گرفتم به جای نفرت از بقیه بهشان محبت کنم٬ نه به خاطر اینکه برایم مهم بودند ولی به خاطر اینکه می خواستم ازشان انتقام بگیرم. دم در٬ ردیف اول سالن و عصا به دست و پا در بریس نشسته بود. ازش پرسیدم که چه شده و گفت که مثل من ای اس ال اش پاره شده. اسمش را پرسیدم. کرلاین. با هم بیرون رفتیم. هر چیزی که می گفت متوجه نمی شدم. پستی شدیدی در خودم حس می کردم. زندگی اش خیلی بهتر از من بود. هدفی از صحبت هایمان نبود و می خواستم هر چه زودتر تمام شود تا برگردم به خیال پردازی هایم. بار دوم هم همین طور بود. تا لحظه آخر هم نمی دانستم که آیا از من خوشش می آمد یا نه. یعنی می دانستم که از من خوشش می آید ولی نمی دانستم از چه چیزم خوشش می آمد تا اینکه… ایستاد… حرفش را قطع کرد…مردمک چشمانش گشادتر شد و لبانش را از روی هم برداشت… دستم را پشت کمرش انداختم٬ پلک هایم را بستم و بوسش کردم. غیر صمیمی ترین بوسی بود داشتم. کسی را که بهش حسادت می کردم بوسیدم. هیچ حسی نسبت به او نداشتم و فقط برای پز دادن اینکه دوست دختر بلند و چشم آبی دارم می خواستم نگهش دارم. یک هفته بعد رابطه مان را تمام کرد و گفت دیگر نمی خواهد با من بیرون برود. علاوه بر انتقام و پستی٬ حس شکست هم کردم…
اوفیلیا…
گریه پشت گریه… در گوشم صدای زنگ جغجغه و لالایی های دوران کودکی… از شدت گریه استفراغ کردم. پایان تلخی بود. رفتم بیرون و زانوم پیچ خورد. الان با عصا راه می رم. پای شکسته بهتره. بروز شکستگی درونی… حسرت… باخت…کافی نبودن… حسرت های گذشته ام بی هدف بود. فقط حرف زدنای الکی… فکر سخت… معنی کم… درد زیاد… ثبت لحظه٬ برای حسرت در آینده… بدون غم هام٬ بدون فکرام٬ بدون بیماریم٬ به پوچی می رسم. تنهایی٬ تنهایی٬ تنهایی… آه نمی کشم دیگه٬ دنبال بهانه برای آه کشی ام. ناراحتم. ناراحتم از اینکه چیزی٬ کسی برای ناراحت کردنم ندارم. بدون درد پوچم. با درد گریه می کنم. الان گریه می کنم. کار٬ کار٬ کار… تنهایی٬ تنهایی٬ تنهایی… و باز کار٬ کار٬ کار… در آخر هم سنگ. سنگ بدون نام. نام بدون معنی. معنی بدون کلمه. کلمه بدون جمله. جمله بدون داستان. داستان بدون قهرمان. قهرمان بدون هدف. هدف. هدف و هدف… هدف بدون دستیابی. و در آخر٬ …غم… غم ماندگار. هفته دیگه عمل دارم. باید درد بکشم. درد خوبه. از پوچی رهام می کنه. درد برای درمان. دیوانگی… اوفیلیا
رهایی…
دستم را بهش تکان دادم. آمد پیشم نشست. حتی اسم همدیگه رو هم یادمون رفته بود ولی به رومون نمی آوردیم. صدای بمش منو یاد دختر قبلی می انداخت. منو برای دیدن گربه اش دعوت کرد و شب رفتم اتاقش. وقتی کمر لختش را می دیدم سعی می کردم تصور کنم دست زدن به آن چه حسی خواهد داشت. از من خواست ماساژش دهم. از من خواست سفت تر ماساژ دهم. دستانم بی حس بودند ولی با آن وجود هنوز ماساژش می دادم. به این فکر می کردم که نوازش کمرش چه حسی داره. چند باری جامونو عوض کردیم و گاهی اون منو ماساژ می داد و گاهی هم دوباره من اونو. بر خلاف من٬ اون بیشتر منو نوازش می کرد تا ماساژ. وقتی هم که خسته می شد دستش را از رویم بر نمی داشت و دور کمرم می انداخت. قرار شد وقتی برگشتم به اتاقم بهش خبر بدم. منو از دست افکارم نجات داد و ولم کرد.
گذشته…
نمی دانم کجا برم. نمی دانم چه کار کنم. نمی دانم دنبال چه کسی باشم. از یک طرف تنها چیزی که دنبالش هستم کسی است که بتوانم به او محبت کنم و از طرف دیگر به هیچ کس دیگر به جز اون نمی توانم محبت کنم. ولی حیف که نمی توانم. هیچ وقت برایش کافی نبودم. محبت هم نه٬ فقط کسی را می خواهم که با او صحبت کنم. صحبت کنم تا به خودم اطمینان بدم که تنها نیستم. تنها چاره ام نوشتن است. می نویسم تا خوانده شوم و تا اینکه کسی مثل خودم بخواندم و او بفهمد که تنها نیست. ولی نوشتن برای خودم هم التیام بخش است. شاید درد من نه تنهایی باشد و نه بی محبتی؛ شاید فقط نیاز به ابراز کردن خودم داشته باشم. شاید نوشتن تنها چاره دردم باشد. ولی حیف که نیست. هنوز هم وقتی به در و دیوار این اتاق نگاه می کنم دلم به حال خودم می سوزد. یاد روز هایی را می کنم که آخرین دقایق را گریه کنان در اینجا سپری می کردم چون مجبور به بازگشت به خانه بودم. یاد روز هایی می افتم که بزرگترین آرزویم داشتن موقعیت فعلی ام بود. یاد روزهایی که فکر می کردم تنها راه رهایی از غم هایم آمدن به اینجا بود. سخت در اشتباه بودم. الآن٬ تنها چیزی می خواهم برگشت به آن روز هاست. برگشت به روز هایی که احمق بودم و فکر می کردم که راه فراری وجود دارد.
اون…
حس عجیبی دارم. حس خستگی٬ حس بی کاری٬ حس دل تنگی …
خستگی دیگه برام عجیب نیست٬ از وقتی اومدم اینجا یک بند مشغول کارم و راستش انقدر سرم شلوغه که گاهی وقت ها موتجه خسته بودنم نمی شوم. فقط وقتی می خواهم یه روز٬ یه نصف روز٬ یا حتی یه ساعت استراحت کنم٬ اون وقته که موتجه خسته بودنم می شوم. این که در وقت استراحت متوجه خسته بودم می شوم باعث میشه همراه خستگی معمولا حس بی کاری هم داشته باشم. بی کاری فقط اولش خوبه٬ بعد اون بدترین شکنجه روحیه که میشه به یه نفر داد. من این شکنجه رو خودم به مراتب بدتر از این لحظه قبلا تجربه کردم. هر روز از دانشگاه میومدم رو مبل لم می دادم تا شب و هیچ کار خاصی نمی کردم. فقط در انتظار اتمام اون روز بودم. بعضی وقت ها هم رو همون مبل تا صبح می خوابیدم. البته فکر هم می کردم٬ بیش از حد فکر می کردم….
به چشم هاش٬ به دست هاش٬ و مهم تر از همه٬ به صداش. دختر خوشگلی بود. در همون اولین لحظه ای که دیدمش توجهم را جلب کرد. این قضیه منو عمیقا آزار می داد چون از یه طرف خوشگل بود و ازش خوشم میومد ولی از طرف دیگه غرورم اجازه نمی داد باهاش باشم. این شد که تصمیم گرفتم مثل یک دستمال کاغذی بهش نگاه کنم. می خواستم موقتا ازش استفاده کنم و بعدا دورش بریزم. سعی کردم خودمو بهش نزدیک کنم ولی اون منو پس زد. شوکه شدم. دوباره سعی کردم ولی باز هم منو پس زد. شکست خوردم. گریه کردم؛ ولی فقط برای پنج دقیقه. اشتباهم این بود که بعدش کنجکاو شدم. کنجکاو شدم ببینم چجور آدمیه و اهل کجاست. وقتی عکساشو دیدم بهم حس عجیبی بهم دست داد. تا اون موقع فقط مغرور بودم ولی اون لحظه در پس اون غرور یه حس حسادتی هم بهم دست داد. راستش نمی دونم حسادت بود یا چیزه دیگه ولی حس می کردم که اون بیش از حد شبیه خودمه. این که یکی دیگه هم مثل خودم وجود داشت باعث می شد که غرور من٬ چیزی که تمام وجودم به اون وابسته بود٬ تحدید بشه و اینکه من دیگه نتونم مثل قبل واسه خودم ارزش قائل باشم.
اوایل هرچه سعی می کردم نادیده بگیرمش و ازش ایراد بگیرم٬ همون قدر در درون شکست می خوردم. حس می کردم که بیش از حد کامله و هیچ کدام از نواقص منو نداره. این باعث شد که دوباره ازش خوشم بیاد٬ ولی این دفعه دیگه نمی خواستم دورش بریزم. تمام وجودمو بسنده به اون می دیدم و می خواستم التماس کنم که با من باشه. دوباره شروع کردم بهش فکر کردن. روزی نگذشت که ساعت ها بهش فکر نکنم. بالش ها رو به جای اون بغل می کردم و با این کار آرامش می گرفتم. با همون بالش ها می خوابیدم و شب ها خوابش رو می دیدم. گریه کنان از خواب بیدار می شدم و صبح روز بعد در دانشگاه می دیدمش. ولی بهش چیزی نمی گفتم. اون بدون توجه به من با خوش حالی به خانه اش می رفت ولی من بعد از رسیدن به خانه ام اولین کاری که می کردم بغل کردن آن بالش بود. روزها٬ هفته ها و ماه ها به این ترتیب گذشت تا اون کس دیگری را پیدا کرد ولی من ندانسته همچنین در حسرت به دست آوردنش بودم.
همه چیز وقتی که فهمید دارم می روم عوض شد.هنوز هم نمی دونم از من خوشش اومد یا نه ولی از اون به بعد به من جور دیگه ای نگاه می کرد. از موفقیتم شگفت زده شده بود و می گفت که بهت افتخار می کنیم. این شد که شروع کردیم با هم گهگداری حرف زدیم و عکسای بچگیمونو به هم می فرستادیم. حتی منو یه بار به جای دوست پسرش اشتباه صدا زد. اون موقع نمی دانستم که آن اسم دوست پسرش بود ولی بعدا به واسطه یکی از دوست هاش متوجه شدم دوست پسر داره. شبی که متوجه این موضوع شدم برای اولین بار بدون بالش همیشگی خوابیدم. بعضی وقت ها بهش حسی نداشتم و بعضی وقت ها حس قبلیم بهش بر می گشت. سعی کردم فراموشش کنم ولی نشد؛ به جاش باز کنجکاو شدم و با دوستش شروع کردم به فضولی کردن. تا اینکه یک روز به من گفت اونا از هم جدا شدن چون دوست پسرش هم می خواست با اون سکس داشته باشه و بعدش مثل من اون رو دور بریزه. بعد جداییشان دوباره کم کم به هم نزدیک شدیم. آن موقع ترم رو به اتمام بود و من قرار بود بعد از امتحانات پایانی برم. تا آخرین امتحان با هم درس خواندیم و به هم کمک کردیم تا اینکه روز قبل از رفتن بهش گفتم دوست دارم.
داستان اول
این روز ها کمتر آدم ها رو می بینم. حیاط خلوت تر از هر وقت دیگه است و توریست ها هم حتی کمتر اینجا میایند. از تنها بودن خوشم میاد چون بهم این فرصت رو میده تا خودم را بهتر بشناسم٬ بشناسم که بیش از هر چیز دیگه ای به وجود دیگران نیاز دارم. حداقل این چیزیه که فکر می کنم. آخه تا همین یک سال پیش خواب هم نمی دیدم که روزی اینجا باشم. فکر می کردم از وقتی پام را اینجا بذارم همه چی درست میشه. افسردگی ها٬ تنهایی ها٬ بی کاری ها و … همه چی درست میشه. نمی تونستم بیشتر از این اشتباه کنم. حس عجیبی بود. حسی که به هدفت برسی و بفهمی که چیزی که فکر می کردی نیست. نه این که چیزی که فکر می کردم نباشه ولی فهمیدم منشا درد هام نیست و چیزی هم نیست که بتونه حالمو خوب کنه. حداقل اینو می دونم. این مهمترین چیزی که این چند وقت اخیر یاد گرفتم. این که رضایت از زندگی چیزه درونیه تا بیرونی. البته نمی دونم چقدر این حرف درسته. یعنی الان که دارم بهش فکر می کنم نمی تونم بگم چی درونیه و چی بیرونی. یعنی مرز درون و بیرون بدن منه؟ اگه این طوره که دست من الان محیط درون من میشه ولی اگه دستم قطع شه٬ دیگه محیط درونی نخواهد بود٬ میشه جزو محیط بیرون. ولش کن درونو بیرونو. راستش اصلن هنوز نفهمیده ام چه چیزی منو خوش حال می کنه. یعنی وقتی مهمونی میرم یا مست می کنم حس خوبی بهم دست میده ولی این حس موقته و اگه همون شبش نه٬ صبح روز بعدش این حس از بین میره. هیچ پشن خاصی هم در خودم نمی بینم٬ فقط بعضی وقت ها دلم می خواد بنویسم. نه اینکه نوشتنم خوبه٬ ولی با نوشتن حس خوبی بهم دست میده. حس جاودانگی٬ حس موفقیت. نه اینکه انتظار دارم کسی اینو بخونه ولی یه حس خوبیه که میگه لاقل جایی ثبت شده. یعنی تا سالیان سال بعد مرگم این لحظه٬ این احساس٬ و این متن زندست. شاید هم همه نارضایتی های من واسه اینه که آخر سر جز مرگ چیزی در اتنظارم نیست٬ فقط یه سری داستان می مونه تا بقیه بخونند. هرچند الان آن چنان حس شادی و نشاط خاصی ندارم٬ ولی عوضش از داستان زندگی ام خوش حالم٬ داستانی که اینجا سعی می کنم تا جایی که می تونم صادقانه تعریف کنم.
امضا
تیمور
