داستان اول

این روز ها کمتر آدم ها رو می بینم. حیاط خلوت تر از هر وقت دیگه است و توریست ها هم حتی کمتر اینجا میایند. از تنها بودن خوشم میاد چون بهم این فرصت رو میده تا خودم را بهتر بشناسم٬ بشناسم که بیش از هر چیز دیگه ای به وجود دیگران نیاز دارم. حداقل این چیزیه که فکر می کنم. آخه تا همین یک سال پیش خواب هم نمی دیدم که روزی اینجا باشم. فکر می کردم از وقتی پام را اینجا بذارم همه چی درست میشه. افسردگی ها٬ تنهایی ها٬ بی کاری ها و … همه چی درست میشه. نمی تونستم بیشتر از این اشتباه کنم. حس عجیبی بود. حسی که به هدفت برسی و بفهمی که چیزی که فکر می کردی نیست. نه این که چیزی که فکر می کردم نباشه ولی فهمیدم منشا درد هام نیست و چیزی هم نیست که بتونه حالمو خوب کنه. حداقل اینو می دونم. این مهمترین چیزی که این چند وقت اخیر یاد گرفتم. این که رضایت از زندگی چیزه درونیه تا بیرونی. البته نمی دونم چقدر این حرف درسته. یعنی الان که دارم بهش فکر می کنم نمی تونم بگم چی درونیه و چی بیرونی. یعنی مرز درون و بیرون بدن منه؟ اگه این طوره که دست من الان محیط درون من میشه ولی اگه دستم قطع شه٬ دیگه محیط درونی نخواهد بود٬ میشه جزو محیط بیرون. ولش کن درونو بیرونو. راستش اصلن هنوز نفهمیده ام چه چیزی منو خوش حال می کنه. یعنی وقتی مهمونی میرم یا مست می کنم حس خوبی بهم دست میده ولی این حس موقته و اگه همون شبش نه٬ صبح روز بعدش این حس از بین میره. هیچ پشن خاصی هم در خودم نمی بینم٬ فقط بعضی وقت ها دلم می خواد بنویسم. نه اینکه نوشتنم خوبه٬ ولی با نوشتن حس خوبی بهم دست میده. حس جاودانگی٬ حس موفقیت. نه اینکه انتظار دارم کسی اینو بخونه ولی یه حس خوبیه که میگه لاقل جایی ثبت شده. یعنی تا سالیان سال بعد مرگم این لحظه٬ این احساس٬ و این متن زندست. شاید هم همه نارضایتی های من واسه اینه که آخر سر جز مرگ چیزی در اتنظارم نیست٬ فقط یه سری داستان می مونه تا بقیه بخونند. هرچند الان آن چنان حس شادی و نشاط خاصی ندارم٬ ولی عوضش از داستان زندگی ام خوش حالم٬ داستانی که اینجا سعی می کنم تا جایی که می تونم صادقانه تعریف کنم.

امضا

تیمور