گذشته…

نمی دانم کجا برم. نمی دانم چه کار کنم. نمی دانم دنبال چه کسی باشم. از یک طرف تنها چیزی که دنبالش هستم کسی است که بتوانم به او محبت کنم و از طرف دیگر به هیچ کس دیگر به جز اون نمی توانم محبت کنم. ولی حیف که نمی توانم. هیچ وقت برایش کافی نبودم. محبت هم نه٬ فقط کسی را می خواهم که با او صحبت کنم. صحبت کنم تا به خودم اطمینان بدم که تنها نیستم. تنها چاره ام نوشتن است. می نویسم تا خوانده شوم و تا اینکه کسی مثل خودم بخواندم و او بفهمد که تنها نیست. ولی نوشتن برای خودم هم التیام بخش است. شاید درد من نه تنهایی باشد و نه بی محبتی؛ شاید فقط نیاز به ابراز کردن خودم داشته باشم. شاید نوشتن تنها چاره دردم باشد. ولی حیف که نیست. هنوز هم وقتی به در و دیوار این اتاق نگاه می کنم دلم به حال خودم می سوزد. یاد روز هایی را می کنم که آخرین دقایق را گریه کنان در اینجا سپری می کردم چون مجبور به بازگشت به خانه بودم. یاد روز هایی می افتم که بزرگترین آرزویم داشتن موقعیت فعلی ام بود. یاد روزهایی که فکر می کردم تنها راه رهایی از غم هایم آمدن به اینجا بود. سخت در اشتباه بودم. الآن٬ تنها چیزی می خواهم برگشت به آن روز هاست. برگشت به روز هایی که احمق بودم و فکر می کردم که راه فراری وجود دارد.

 

اون…

حس عجیبی دارم. حس خستگی٬ حس بی کاری٬ حس دل تنگی …

خستگی دیگه برام عجیب نیست٬ از وقتی اومدم اینجا یک بند مشغول کارم و راستش انقدر سرم شلوغه که گاهی وقت ها موتجه خسته بودنم نمی شوم. فقط وقتی می خواهم یه روز٬ یه نصف روز٬ یا حتی یه ساعت استراحت کنم٬ اون وقته که موتجه خسته بودنم می شوم. این که در وقت استراحت متوجه خسته بودم می شوم باعث میشه همراه خستگی معمولا حس بی کاری هم داشته باشم. بی کاری فقط اولش خوبه٬ بعد اون بدترین شکنجه روحیه که میشه به یه نفر داد. من این شکنجه رو خودم به مراتب بدتر از این لحظه قبلا تجربه کردم. هر روز از دانشگاه میومدم رو مبل لم می دادم تا شب و هیچ کار خاصی نمی کردم. فقط در انتظار اتمام اون روز بودم. بعضی وقت ها هم رو همون مبل تا صبح می خوابیدم. البته فکر هم می کردم٬ بیش از حد فکر می کردم….

به چشم هاش٬ به دست هاش٬ و مهم تر از همه٬ به صداش. دختر خوشگلی بود. در همون اولین لحظه ای که دیدمش توجهم را جلب کرد. این قضیه منو عمیقا آزار می داد چون از یه طرف خوشگل بود و ازش خوشم میومد ولی از طرف دیگه غرورم اجازه نمی داد باهاش باشم. این شد که تصمیم گرفتم مثل یک دستمال کاغذی بهش نگاه کنم. می خواستم موقتا ازش استفاده کنم و بعدا دورش بریزم. سعی کردم خودمو بهش نزدیک کنم ولی اون منو پس زد. شوکه شدم. دوباره سعی کردم ولی باز هم منو پس زد. شکست خوردم. گریه کردم؛ ولی فقط برای پنج دقیقه. اشتباهم این بود که بعدش کنجکاو شدم. کنجکاو شدم ببینم چجور آدمیه و اهل کجاست. وقتی عکساشو دیدم بهم حس عجیبی بهم دست داد. تا اون موقع فقط مغرور بودم ولی اون لحظه در پس اون غرور یه حس حسادتی هم بهم دست داد. راستش نمی دونم حسادت بود یا چیزه دیگه ولی حس می کردم که اون بیش از حد شبیه خودمه. این که یکی دیگه هم مثل خودم وجود داشت باعث می شد که غرور من٬ چیزی که تمام وجودم به اون وابسته بود٬ تحدید بشه و اینکه من دیگه نتونم مثل قبل واسه خودم ارزش قائل باشم.

اوایل هرچه سعی می کردم نادیده بگیرمش و ازش ایراد بگیرم٬ همون قدر در درون شکست می خوردم. حس می کردم که بیش از حد کامله و هیچ کدام از نواقص منو نداره. این باعث شد که دوباره ازش خوشم بیاد٬ ولی این دفعه دیگه نمی خواستم دورش بریزم. تمام وجودمو بسنده به اون می دیدم و می خواستم التماس کنم که با من باشه. دوباره شروع کردم بهش فکر کردن. روزی نگذشت که ساعت ها بهش فکر نکنم. بالش ها رو به جای اون بغل می کردم و با این کار آرامش می گرفتم. با همون بالش ها می خوابیدم و شب ها خوابش رو می دیدم. گریه کنان از خواب بیدار می شدم و صبح روز بعد در دانشگاه می دیدمش. ولی بهش چیزی نمی گفتم. اون بدون توجه به من با خوش حالی به خانه اش می رفت ولی من بعد از رسیدن به خانه ام اولین کاری که می کردم بغل کردن آن بالش بود. روزها٬ هفته ها و ماه ها به این ترتیب گذشت تا اون کس دیگری را پیدا کرد ولی من ندانسته همچنین در حسرت به دست آوردنش بودم.

همه چیز وقتی که فهمید دارم می روم عوض شد.هنوز هم نمی دونم از من خوشش اومد یا نه ولی از اون به بعد به من جور دیگه ای نگاه می کرد. از موفقیتم شگفت زده شده بود و می گفت که بهت افتخار می کنیم. این شد که شروع کردیم با هم گهگداری حرف زدیم و عکسای بچگیمونو به هم می فرستادیم. حتی منو یه بار به جای دوست پسرش اشتباه صدا زد. اون موقع نمی دانستم که آن اسم دوست پسرش بود ولی بعدا به واسطه یکی از دوست هاش متوجه شدم دوست پسر داره. شبی که متوجه این موضوع شدم برای اولین بار بدون بالش همیشگی خوابیدم. بعضی وقت ها بهش حسی نداشتم و بعضی وقت ها حس قبلیم بهش بر می گشت. سعی کردم فراموشش کنم ولی نشد؛ به جاش باز کنجکاو شدم و با دوستش شروع کردم به فضولی کردن. تا اینکه یک روز به من گفت اونا از هم جدا شدن چون دوست پسرش هم می خواست با اون سکس داشته باشه و بعدش مثل من اون رو دور بریزه. بعد جداییشان دوباره کم کم به هم نزدیک شدیم. آن موقع ترم رو به اتمام بود و من قرار بود بعد از امتحانات پایانی برم. تا آخرین امتحان با هم درس خواندیم و به هم کمک کردیم تا اینکه روز قبل از رفتن بهش گفتم دوست دارم.