گذشته…

نمی دانم کجا برم. نمی دانم چه کار کنم. نمی دانم دنبال چه کسی باشم. از یک طرف تنها چیزی که دنبالش هستم کسی است که بتوانم به او محبت کنم و از طرف دیگر به هیچ کس دیگر به جز اون نمی توانم محبت کنم. ولی حیف که نمی توانم. هیچ وقت برایش کافی نبودم. محبت هم نه٬ فقط کسی را می خواهم که با او صحبت کنم. صحبت کنم تا به خودم اطمینان بدم که تنها نیستم. تنها چاره ام نوشتن است. می نویسم تا خوانده شوم و تا اینکه کسی مثل خودم بخواندم و او بفهمد که تنها نیست. ولی نوشتن برای خودم هم التیام بخش است. شاید درد من نه تنهایی باشد و نه بی محبتی؛ شاید فقط نیاز به ابراز کردن خودم داشته باشم. شاید نوشتن تنها چاره دردم باشد. ولی حیف که نیست. هنوز هم وقتی به در و دیوار این اتاق نگاه می کنم دلم به حال خودم می سوزد. یاد روز هایی را می کنم که آخرین دقایق را گریه کنان در اینجا سپری می کردم چون مجبور به بازگشت به خانه بودم. یاد روز هایی می افتم که بزرگترین آرزویم داشتن موقعیت فعلی ام بود. یاد روزهایی که فکر می کردم تنها راه رهایی از غم هایم آمدن به اینجا بود. سخت در اشتباه بودم. الآن٬ تنها چیزی می خواهم برگشت به آن روز هاست. برگشت به روز هایی که احمق بودم و فکر می کردم که راه فراری وجود دارد.

 

بیان دیدگاه