گریه پشت گریه… در گوشم صدای زنگ جغجغه و لالایی های دوران کودکی… از شدت گریه استفراغ کردم. پایان تلخی بود. رفتم بیرون و زانوم پیچ خورد. الان با عصا راه می رم. پای شکسته بهتره. بروز شکستگی درونی… حسرت… باخت…کافی نبودن… حسرت های گذشته ام بی هدف بود. فقط حرف زدنای الکی… فکر سخت… معنی کم… درد زیاد… ثبت لحظه٬ برای حسرت در آینده… بدون غم هام٬ بدون فکرام٬ بدون بیماریم٬ به پوچی می رسم. تنهایی٬ تنهایی٬ تنهایی… آه نمی کشم دیگه٬ دنبال بهانه برای آه کشی ام. ناراحتم. ناراحتم از اینکه چیزی٬ کسی برای ناراحت کردنم ندارم. بدون درد پوچم. با درد گریه می کنم. الان گریه می کنم. کار٬ کار٬ کار… تنهایی٬ تنهایی٬ تنهایی… و باز کار٬ کار٬ کار… در آخر هم سنگ. سنگ بدون نام. نام بدون معنی. معنی بدون کلمه. کلمه بدون جمله. جمله بدون داستان. داستان بدون قهرمان. قهرمان بدون هدف. هدف. هدف و هدف… هدف بدون دستیابی. و در آخر٬ …غم… غم ماندگار. هفته دیگه عمل دارم. باید درد بکشم. درد خوبه. از پوچی رهام می کنه. درد برای درمان. دیوانگی… اوفیلیا
ماه: ژانویه 2018
رهایی…
دستم را بهش تکان دادم. آمد پیشم نشست. حتی اسم همدیگه رو هم یادمون رفته بود ولی به رومون نمی آوردیم. صدای بمش منو یاد دختر قبلی می انداخت. منو برای دیدن گربه اش دعوت کرد و شب رفتم اتاقش. وقتی کمر لختش را می دیدم سعی می کردم تصور کنم دست زدن به آن چه حسی خواهد داشت. از من خواست ماساژش دهم. از من خواست سفت تر ماساژ دهم. دستانم بی حس بودند ولی با آن وجود هنوز ماساژش می دادم. به این فکر می کردم که نوازش کمرش چه حسی داره. چند باری جامونو عوض کردیم و گاهی اون منو ماساژ می داد و گاهی هم دوباره من اونو. بر خلاف من٬ اون بیشتر منو نوازش می کرد تا ماساژ. وقتی هم که خسته می شد دستش را از رویم بر نمی داشت و دور کمرم می انداخت. قرار شد وقتی برگشتم به اتاقم بهش خبر بدم. منو از دست افکارم نجات داد و ولم کرد.
