دستم را بهش تکان دادم. آمد پیشم نشست. حتی اسم همدیگه رو هم یادمون رفته بود ولی به رومون نمی آوردیم. صدای بمش منو یاد دختر قبلی می انداخت. منو برای دیدن گربه اش دعوت کرد و شب رفتم اتاقش. وقتی کمر لختش را می دیدم سعی می کردم تصور کنم دست زدن به آن چه حسی خواهد داشت. از من خواست ماساژش دهم. از من خواست سفت تر ماساژ دهم. دستانم بی حس بودند ولی با آن وجود هنوز ماساژش می دادم. به این فکر می کردم که نوازش کمرش چه حسی داره. چند باری جامونو عوض کردیم و گاهی اون منو ماساژ می داد و گاهی هم دوباره من اونو. بر خلاف من٬ اون بیشتر منو نوازش می کرد تا ماساژ. وقتی هم که خسته می شد دستش را از رویم بر نمی داشت و دور کمرم می انداخت. قرار شد وقتی برگشتم به اتاقم بهش خبر بدم. منو از دست افکارم نجات داد و ولم کرد.
