شکست…

کسی حالم رو نپرسید. اون موقع بود که فهمیدم گند زدم. فهمیدم که کسی را در زندگی ام ندارم. در راهروی خوابگاه با عصا راه می رفتم که یک دفعه تمام توانم را از دست دادم و افتادم. تشنه بودم ولی کسی آنجا نبود. روی پله نشستم و گریه کردم. این شروع تنفرم از دیگران بود٬ از دیگرانی که مرا نمی دیدند. هیچ حس همدردی ای نسبت به بقیه نداشتم. برایم مهم نبود که رفتارم چه تاثیری رویشان می گذارد و چه فکری راجع به من می کنند. افراد با اشیا برایم یکی بودند و انسان بودنشان برایم اهمیتی نداشت. نزدیک ترین حس مستی بدون مست کردن بود. این دید را نسبت به بقیه داشتم تا اینکه فرنکنستاین را خواندم. متوجه شدم که با چاقو سر بریدن نتیجه اش نابودی است. تصمیم گرفتم به جای نفرت از بقیه بهشان محبت کنم٬ نه به خاطر اینکه برایم مهم بودند ولی به خاطر اینکه می خواستم ازشان انتقام بگیرم. دم در٬ ردیف اول سالن و عصا به دست و پا در بریس نشسته بود. ازش پرسیدم که چه شده و گفت که مثل من ای اس ال اش پاره شده. اسمش را پرسیدم. کرلاین. با هم بیرون رفتیم. هر چیزی که می گفت متوجه نمی شدم. پستی شدیدی در خودم حس می کردم. زندگی اش خیلی بهتر از من بود. هدفی از صحبت هایمان نبود و می خواستم هر چه زودتر تمام شود تا برگردم به خیال پردازی هایم. بار دوم هم همین طور بود. تا لحظه آخر هم نمی دانستم که آیا از من خوشش می آمد یا نه. یعنی می دانستم که از من خوشش می آید ولی نمی دانستم از چه چیزم خوشش می آمد تا اینکه… ایستاد… حرفش را قطع کرد…مردمک چشمانش گشادتر شد و لبانش را از روی هم برداشت… دستم را پشت کمرش انداختم٬ پلک هایم را بستم و بوسش کردم. غیر صمیمی ترین بوسی بود داشتم. کسی را که بهش حسادت می کردم بوسیدم. هیچ حسی نسبت به او نداشتم و فقط برای پز دادن اینکه دوست دختر بلند و چشم آبی دارم می خواستم نگهش دارم. یک هفته بعد رابطه مان را تمام کرد و گفت دیگر نمی خواهد با من بیرون برود. علاوه بر انتقام و پستی٬ حس شکست هم کردم…

بیان دیدگاه