توهم…

هنوز زنگ صدای بلند آهنگ در گوشم است. خیلی وقت بود که از خود درونی ام جدا شده بودم و درگیر مسایل روزمره بودم. ولی… فقط یک لحظه کافیست. لحظه ای که تکانت بدهد و تمام زندگی ات را در مقابل چشمانت قرار دهد. امشب دستم را گرفت و تمام زندگی ام را مقابل چشمانم قرار داد. این شد که امشب بعد از مدت ها قلم به نوشتن گرفتم.

لحظه ی تلخی بود چون می دانستی که تکرار نمی شود. لحظه ای بود که همیشه آرزویش را می کردی ولی خیلی دیر اتفاق افتاد. هیچ وقت فکر نمی کردم که با کسی مثل او باشم. توصیف زیباییش غیر ممکن است چون که حتی تصور زیبایی اش سخت است. همیشه می دیدمش ولی هیچ وقت همدیگر را نشناختیم. تا امشب. شب آخر سال. گفت که بعضی وقت ها می دانی که باید بروی و چاره ای جز رفتن نیست. بعد دستم را گرفت و با هم رقصیدیم. از من خواست که خوش بگذرانم. بوسه ای در هوا فرستاد و رفت. مثل مادری مهربان بال و پرم را گرفت و یادم انداخت که منم ارزش دارم. به من یاد داد که مهربانی ارزش دارد.

ولی همزمان احساس حقارت کردم. همه از او خوششان می امد. ولی من نمی توانستم مثل آنها باشم. نمی توانستم مثل آنها برقصم و توجه جلب کنم. آزارم می داد که ببینم بدون هیچ احساسی بقیه به او نزدیک می شدند. می دانستم که او به زودی می رفت و با او بودن غیر عملی بود. ولی مرا یاد زندگی ام انداخت. یاد این انداخت که هدفی دارم ولی قدرت رویارویی با آن را نه. در این مدت هدفی برای خودم تعیین کردم. هدفی که همیشه می دانستم چه بود ولی هرگز جرات پذیرفتن آن را نداشتم. ولی الان که پذیرفتم نمی دانم که چطور به ان برسم. فعلا فقط در رویا هایم سیر می کنم.