فریاد…

سرم درد می کرد. بدجور درد می کرد. روز ها نمی توانستم بیش از چند ساعت بیدار بمانم. تاب دیدن نور را نداشتم و می خواستم در تاریکی اطراف محو شوم. ولی اتفاق بزرگی داشت می افتاد…

از ماه ها قبل قرار بود اون را ببینم…

روز ها چند ساعتی را که بیدار بودم صرف این می کردم که فکر کنم چه بهش بگویم. نمی دانستم چه چیزی ارزش گفتن را داشت… از خاطرات پدر بزرگم تا داستان زندگی خودم.

 شب قبل رفتن لباسم را آماده کردم و شالی را به عنوان هدیه برایش بردم. در فرودگاه سرم همچنان درد می کرد. دیگه به درد عادت کرده بودم. جزیی از وجودم شده بود…

وقتی از ایستگاه مترو پیاده شدم بارون میومد. آسمان خاکستری و زمین خیس… هیچ کس در خیابان ها نبود… فقط من و دردم…

چند ساعتی طول کشید که ببینمش. سر جایم مضطرب نشسته بودم. مضطرب از نگاه ها…

دیگه درد نداشتم. فقط ترس. ترسی وحشتناک…

 هنگام ورودش باور نمی کردم فاصله ها شکسته. یا اون خودش نبود و یا من خودم نبودم. و یا این دنیا توهمی بیش نبود…

وقتی دیدمش دستم را گرفت و به سوی نور برد. مرا از تاریکی اطرافم نجات داد. دیگه سر درد نداشتم. هدف زندگی ام مشخص شده بود. زنده بودم برای اون…

می دانستم که باید برگردم ولی نمی دانستم که باید چه کار کنم…

آهسته فریاد می کشیدم…

بیان دیدگاه